تبليغاتX
افسون .
سلام

به وبلاگ من خوش آمدید

لطفا از آرشیو هم دیدن فرمایید

 



نویسنده : افسانه لعل ميرزاده تاریخ : پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391
بیست تمپ

 آمده ام منبر طلب کنم

به زیارتگاه عرشیان

در باغی از باغهای بهشت

این سرزمین دور وغریب

آمده ام در غربت زیارتش کنم

پی کسب ثواب و مقام بلند

به زیارتگاه او که از سر جور و ظلم و سم کشته شد

پی پا بوسی شاه طوس آمده ام

از شیعیان خاص هستم و

در پی رضا آمده ام

در محل رفت و آمد ملائکه 

آمده ام هزار حج بروم

لب تشنه و دل شکسته از دنیای خویش

تن خسته و دل رنجور 

شب تا به صبح 

در عرش به زیارت خدا بروم

در می زنم 

مپرس کیستی

منم حبیب خدا

میهمانم و به روی باز آمده ام

افسانه



نویسنده : افسانه لعل ميرزاده تاریخ : دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391
بیست تمپ
نگاهت آفت دل است سم پاشی شان خواهم کرد

نویسنده : افسانه لعل ميرزاده تاریخ : پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391
بیست تمپ
کامم تلخ شد آنقدر که لب بر لب فنجان قهوه زدم نقش لبت کم رنگ شد خاطره ات اما نه

نویسنده : افسانه لعل ميرزاده تاریخ : پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391
بیست تمپ

 لزومی وقت مردن بر کفن نیست

مرا عشق لبش صد بار کفن کرد

مرا آراسته در گور بگذارید

من آنجا وعده دارم 

ببوسم یار و 

بچینم گل ز لعلش 

بگیرم گیسویش 

بیافتم در کمندش

لباسی چون عشق بر من بپوشید

مرا آراسته در گور بگذارید

تمام گور من را پر کن از گل

برم از شوق برایش شاخه ی گل 

بگویم این رسم وفا نیست

مرا در وعده ی یک بوسه تنها

میان چشمها  وا  گذاری 

الهی وعده دارم با یارم من امشب

بگیرم دستش و دامانش و

 یک بوسه از لب



نویسنده : افسانه لعل ميرزاده تاریخ : پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391
بیست تمپ
قیامتی به پا کرده ام بیا آشتی کنیم

نویسنده : افسانه لعل ميرزاده تاریخ : چهارشنبه سی ام فروردین 1391
بیست تمپ
پارچه های سبز را گره میزد

چشمهاش اشکی بود

زیر لب می گفت

صرع دارد

از خیابان وکلاس مدرسه ترس دارد

ناله می کرد و به در می کوفت

و صدا می کرد

...

لباس کوچکی را انداخت روی ضریح اش

وطنابی را گره زد

و جدا شد

بچه را خواباند روی طناب و

دخیلش  بست  

...

صدایش توی صحن می پیچید

چشم امیدم به توست

صدا لرزید

بغض ترکید

چادرش را روی صورت می کشید

می لرزید

...

بچه بیدار شد

گفت

مادر

چه زیبا بود آن نور سبز

راستی رنگین کمان سبز هست؟

مادرش سجده افتاد و

 فریاد زد

آهویم آزاد شد

آه شکرت

رضا جان آهویم آزاد شد

 



نویسنده : افسانه لعل ميرزاده تاریخ : یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391
بیست تمپ
صدای استخوان خشک مرده ها زیر پا

چشم آسمان را اشکی می کند

ومن اینها را می بینم

و تو اینقدر فکرت کوتاه است

که به من می گویی

باران است

 



نویسنده : افسانه لعل ميرزاده تاریخ : شنبه بیست و ششم فروردین 1391
بیست تمپ
آنقدر دستانت گرم بود

که نبود گرمای قلبم را نفهمیدم

دزد

قلبم در دستان توست

آن را پس بده



نویسنده : افسانه لعل ميرزاده تاریخ : شنبه بیست و ششم فروردین 1391
بیست تمپ
می گویم دوستت دارم

می گوید دروغگو

می گویم دلم برایت تنگ شده است

می گوید

نه با با

می خواهم توبه کنم

راستگو شوم

دلشورا عاشقتم



نویسنده : افسانه لعل ميرزاده تاریخ : شنبه بیست و ششم فروردین 1391
بیست تمپ
20Temp | بیستــ تمپابزار فتوشاپتصاویر وکتوردانلود نرم افزار گرافیکآموزش فتوشاپکاغذ دیواریپوسته و قالبقالب بلاگفا قالب پرشین بلاگقالب میهن بلاگکد و اسکریپت